راست می گه مر .کجایین

سلام:)
خب احتمالا د رگیر شبهای قدر هستین و وقت نمی کنین بیاین اینجا فقط فاخ جان یادت باشه اگه خواستی طی الارض کنی اصلا لازم نیست نصف شبی بری تو خیابون. از تو خونه بکن. (طی الارض رو هم می کنن ) ای بابا
شایدم آخر ماه رمضونه و دیگه جونی برای نوشتن ندارین
افطار خوش گذشت؟ آش جو خوشمزه بود؟
من حالم خوبه. در گیر امتحانها و تحقیق هایی هستم که باید تحویل بدم دونه دونه. مثل اژدهای افسانه ایه این تحقیقها
هر سرش رو که می زنم چند تا سر دیگه در میاره:)
خب مر جون من خودم بهت خبر داغ می دم که به احتمال زیاد اگه همه چی جور باشه من 26 آبان میام ایران تا اول دی هم می خوام بمونم.اگه عروسی آر هم تو این فاصله بود ایشالا شرکت می کنم:) بعد هم دست سم رو می گیرم و با هم بر می گردیم به دیار علم و تجربه
از اونجا هم همه ی تلاشمون رو می کنیم که هر چه زود تر پای فاخ و سم رو هم به این دیار باز کنیم که تحمل دوریشون سخته واقعا.
فاخ جان: در مورد معجزات قدیمی. پریروز که داشتم خورش فسنجون درست می کردم یه دفعه یادم افتاد که اینم معجزه است. من و شما فراموش کرده بودیم:)
بچه ها در راستای اسم قشنگ و دوست داشتنی زراع جون ،خانواده ی من یه اسم جدید رو مطرح کردن
پدر من در یکی از شبهای قدر در یک مراسم مخوف با پدر آر ملاقات می کنن
پدر آر هم بی خبر از اینجا که اسم آر، آر هست و نه سم ، با پدر من در مورد دختر هاشون صحبت می کنن.
از اونجاییکه بابای من در جریان هستن که یه خانوم سم نامی قراره به زودی با من هم خونه بشن، پدر من به پدر آر میگن که دختر شما هم که به سلامتی دارن می رن مالزی:)))))))))))))))))))) حالا پدر آر،بنده خدا به روی خودشون نمیارن چیزی و احتمالا با خودشون فکر می کنن که این دختر دیگه ازدواج کرده و ما از برنامه هاش خبر نداریم
دیشب که من با بابای عزیز و با نمکم حرف می زدم به من گفتن که من اشتباه کرم و تو به دوستت زراع خانوم بگو من اشتباه کردم.
من پای تلفن از خنده مرده بودم( مثل مامان بنگاله که داشتن سکته می کردن) و به این فکر می کردم که چرا خانواده ی من متوجه نمی شن که زراع فامیلیه دوست منه،نه اسم کوچیکش:))))))))))))))))) و تازه بابای من باز هم متوجه نشدن که اون آقا بابای آر بودن و زراع جون یک شخصیت مستقله:))))))))))))))))))))) باورتون نمیشه که الان دارم از خنده تکون تکون می خورم
(البته همه ی اینا ریشه در یک مساله ی مهم تلخ تاریخی داره و اون هم خانواده های مذهبیه (که عجب چیز بدیه
که اگه ما 4 بار دوستامون رو درست حسابی سر میز غذا با خانوادمون دعوت کرده بودیم ،بابای با نمک و ناز من انقدر دوستام رو با هم قاطی نمی کردن:))))))))))))))))))))))خلاصه من که خیلی خندیدم زراع خانوم.
خب حالا اگه خدا قسمت کنه می خوام یه عکس از سر کلاس روش تحقیق براتون بفرستم که یه دوست دختر ایرانیم با موبایل ازم گرفته
لازم به ذکر هستم که این عکس در ساعت 10.30 شب گرفته شده. نمی دونم چرا این مالایی ها هیچ عجله ای برای خونه رفتن ندارن
انگار مردهاشونم هیچ مشکلی ندارن که خانوماشون یا دختراشون ساعت 12 شب برن خونه.
من با اینکه می دونستم هیچ کس نگران و یا حتی منتظرم نیست دلم شور میزد از بس دیر بود. نصف شب بود
البته مامان نف و شوهرشون آقای دکتر با اس ام اس هاشون به من این حس خوب رو میدن که یکی منتظره:) اما جدا از شوخی نمی دونم چرا این مالاییها ساعت امتحانهاشون رو می ذارن 8 تا 11 شب! البته برا کسایی مثل من که شب آخر درس می خونن خیلی خوب جواب می ده:).خب دیگه بسه. الان همتون حوصلتون سر رفته
آر جون. من منتظرم که شما بگی من سعادت دارم تو عروسی شما شرکت کنم یا نه، تا من برم اینجا خودم رو خجالت بدم و یه لباسی بخرم که تومنی زارها بیاد روم و آبرو داری کنم
راستی بچه ها در مورد میز عسلی که قبلن صحبت کرده بودم یادتونه؟ اگه خواستین بگیرین من رو هم حساب کنین
مر جون. تو هم یه سر بیا ایران تو آذر ماه که ما اون مراسم به روی خودمون نیاوردن رو انجام بدیم:))))) یه روز من و نف داشتیم تصور می کردیم که من و مر وقتی هم رو ببینیم بعد چند سال و بخوایم به روی خودمون نیاریم چقدر می خندیم.:))).
2 Comments:
مر: مي ترسم ازت خجالت بكشم:))))
By
نف, at 2:10 PM
نه دیگه، به روی خودمون نمیاریم. مثلا میای تو رستورات من و فاخ و سم هم نشستیم. سم هم همیشه دیر تر می رسه، خب طفلکی راهش دوره. بعد تو میای با همه دست می دی و رو بوسی می کنی، منم همون وسطم. بعد می شینیم با هم گل می گیم و گل می شنویم:) انگار نه انگار که خیلی وقته ندیدیم هم رو
By
نف, at 5:27 PM
Post a Comment
<< Home